نشسته بود رو زمین و داشت تیکه هایی رو از زمین جمع می کرد !
بهش گفتم : کمک نمی خوای؟! گفت : نه... !
گفتم : خسته می شی خوب بذار کمکت کنم دیگه... !
گفت : نه ، خودم جمع می کنم !
گفتم : حالا تیکه های چی هست ؟! بد جوری شکسته معلوم نیست چیه ...؟!
نگاه معنی داری کرد و گفت : قلبم ! این تیکه های قلب منه که شکسته ،خودم باید جمعش کنم ...!
بعدش گفت : می دونی چیه رفیق ؟! آدمای این دوره زمونه دل داری بلد نیستن ،
وقتی می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به دستشون بسپری هنوز تو دستشون نگرفته میندازن زمین و می شکوننش... !
می خوام تیکه هاش رو بسپرم به دسته صاحب اصلیش ، اون دل داری خوب بلده ...!
می خوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته خوب بشه ...!
آخه می دونی ؟!!! اون خودش گفته که قاب های شکسته رو خیلی دوست داره ...!
تیکه های شکسته ی قلبش رو جمع کرد و یواش یواش ازم دور شد ...!
و من توی این فکر که چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم موندم ...؟!
دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو می سپری دست هر کسی...؟!
انگاری فهمید تو دلم چی گفتم !!!!
برگشت و گفت : من دلم روبه دست هر کسی نسپردم ! اون برای من هر کسی نبود ...!
گفت و این بار رفت سمت دریا ...!
سهمش از تنهایی هاش دریایی بود که راز دارش بود...!!!
الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! مثل اينکه صداي يه فرشتس .
بله با کي کار داري کوچولو!؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم...
قول داده امشب جوابمو بده!.
بگو من ميشنوم .
کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟
من با خدا کار دارم...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم
صداي بغض آلودش آهسته گفت: يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :
اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما!
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو...
ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:
خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...
چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟
آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .
اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم!؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم !؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم!
؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم!
.مگه ما باهم دوست نيستيم...؟!
پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه... !؟
خدا! چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته...!؟
مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...!؟
خدا، پس از تمام شدن گريه هاي کودک:
آدم ،محبوب ترين مخلوق من... چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند ،
دنيا براي تو کوچک است...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت...!!!

من یه شکلات گذاشتم توی دستش
اون یه شکلات گذاشت توی دستم
من یه بجه بودم؛ اونم یه بچه بود
سرم رو بالا کردم ؛ سرش رو بالا کرد
دید که منو میشناسه !
خندیدم ...
گفت "دوستیم؟! گفتم " دوست دوست "
گفت " تا کجا؟!
گفتم " دوستی که تا نداره ...
گفت " تا مرگ!
خندیدم و گفتم " من که گفتم تا نداره "
گفت " باشه ، تا بعد از مرگ!
گفتم " نه ، نه، نه! تا نداره "
گفت " قبول، تا اونجا که همه دوباره زنده میشیم ... یعنی زندگی بعد از مرگ... باز
هم با هم دوستیم...! تا بهشت... ! تا جهنم... ! تا هر جا که باشه من و تو با هم
دوستیم ...
خندیدم و گفتم " تو براش تا هر جا که دلت می خواد تا بذار ... اصلا" یه تا بکش از
این سر دنیا تا اون دنیا ، اما من اصلا" تا نمیذارم "
نگاهم کرد ؛ نگاهش کردم
باور نمی کرد ، می دونستم !
اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه ! دوستی بدون تا رو نمی فهمید...!!!
گفت " بیا برای دوستی مون یه نشونه بذاریم "
گفتم " باشه ، تو بذار " گفت " شکلات !!!
هر بار که هم دیگه رو می بینیم یه شکلات مال تو ، یکی مال من ... ! باشه ...؟!
گفتم " باشه "
هر بار یه شکلات میذاشتم توی دستش ...
اون هم یه شکلات میذاشت توی دست من...
باز هم دیگه رو نگاه می کردیم ...! یعنی که دوستیم .... دوست دوست
من تند تند شکلاتم رو باز می کردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مکیدم
می گفت " شکمو ! تو دست شکمویی هستی !
و شکلاتش رو میذاشت توی یه صندوق کوچولوی قشنگ ...!
می گفتم " بخورش!
می گفت " تموم میشه ...! می خوام تموم نشه ...! برای همیشه بمونه...!
صندوقش پر از شکلات شده بود ...! هیچ کدومش رو نمی خورد...!
من همش رو خورده بودم !!!!!
گفنم " اگه یه روز مورچه ها بخورن یا کرم ها ، اون وقت چی کار می کنی؟ "
گفت " مواظبشون هستم "
می گفت " می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم "
و من شکلات میذاشتم توی دهنم و می گفتم " نه، نه ! تا نداره ... !دوستی تا نداره "
یه سال... دو سال... چهار سال ....هشت سال... ده سال و بیست سال
شده !!!!!
اون بزرگ شده ؛ من بزرگ شدم ...
من همه ی شکلاتام و خوردم ....! اون همه ی شکلات هاشو نگه داشته ....!!!
اون امشب امده که خدا حافظی کنه ! میخواد بره ..!!!! بره اون دور دورااااااا
میگه " میرم ، اما زود بر می گردم "
من می دونم ، میره و بر نمی گرده !!
یادش رفت به من شکلات بده ... من یادم نرفت !
یه شکلات گذاشتم کف دستش ...
گفنم " این برای خوردن " یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش ...
گفتم " این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت "
هر دو رو خورد ! خندیدم ...!
می دونستم دوستی من تا نداره
می دونستم دوستی اون تا داره
"مثل همیشه "
پ.ن : بر گرفته از وبلاگ عشق یعنی لیلی و مجنون شدن
سلام بچه ها خوبید؟؟!!!!!!!!!![]()
ربکا خانوم برگشته اونم بعد از یه غیبتِ 4 ماه ِ
، راستشو بخواین اصلا تقصیر من
نبود همش تقصیر این مخابرات ِ ذلیل شدِ ست که الکی الکی وبلاگمو فیلتر کرده![]()
![]()
، ولش کنین بی خیال بابا حالا که برگشتم به کارمم ادامه میدم تا کور شه کسی که
نمی تونه ببینه
خوب اینم از پست جدید یکم طولانیه ولی ضرر نداره بخونین
ببینم نظرتون چیه ![]()
![]()

در رویاهام دیدم که دارم با خدا گفت و گو می کنم ،
خدا پرسید : تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟
در پاسخ گفتم : اگر وقت داری !
خدا گفت : وقت من بی انتهاست ...!
در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی ؟!
پرسیدم : چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟
خدا پاسخ داد : کودکی شان، این که آنها از کودکی شان خسته می شوند ،
عجله دارند که بزرگ شوند،
و بعد دوباره پس از مدتها ، آرزو کنند که کودک باشند...!
اینکه آنها سلامتی ِ خود را ازدست می دهند تا پول بدست بیاورند ،
و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند.
و اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند ،
و بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده ،
اینکه آنها به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند ...؟!
« برای مدتی سکـــوت کردیــم »
و من دوباره پرسیدم :
می خواهی کدام درس های زندگی را انسانها بیاموزند؟؟
او گفت :
بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد.
همه کاری که آنها می توانند بکنند این که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا از زخم های عمیقی در قلب آنان که
دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سال هل طول می کشد تا آنان زخم ها را التیام ببخشیم .
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد کسی است که به کمترین ها نیاز
دارد.
بیاموزند، آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند،فقط نمی دانند که چگونه احساسشان
را نشان دهند .
بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند ، و آنها را متفاوت ببینند .
بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند .
من با خضوع گفتم :
" از شما بخاطر ِاین گفت و گو متشکرم"
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید انسان ها بدانند ؟!
خداوند گفت :
« فقط ،اینکه بدانند من اینجا هستم ، همیشه »

قرن هاست که پدیده ی ازدواج از روح تهی شده است ،
زیرا مرد ، نفس زن را به کل نابود کرده است
نه تنها نابود کرده ، بلکه در زیر خاک دفن شده است ،
نفس زن در زیر خاک می تپد ،
از این رو زن در ابراز نفسانیت خود بسیار ظریف عمل می کند
خاستگاهِ غر زدن های مداوم زن و استراتژی های زنانه یِ زن نیز همین است
زن غر زدن را اختراع کرد ، زیرا مرد به او اجازه نمی داد تا احساساتش زا بی پروا
ابراز کند ،
زن مجبور بود که راه های غیر مستقیم را پیش بگیرد ،
او باید به مرد ثابت می کرد که ارباب واقعی چه کسی ست ،
این کشاکشِ هر روزه یِ زندگیِ همه یِ زن و شوهر هاست ؛
نبرد برای احقاق مقام ِ اربابی و فرماندهی در خانه ،
بالا خره فرمانده کیست ؟ زن یا مرد؟
به این پرسش نمی توان پاسخ داد ،زیرا صورت مسئله اساسا" غلط است ،
اگر عشقی در میان باشد آنگاه نه زن ارباب است و نه مرد ،
بلکه عشق است که فرمان می راند ، عشق که باشد مرد و زن هر دو ،در عشق مستحل
می شوند ،نا پدید می شوند .
نه زن ارباب است و نه مرد ، عشق هر دو را در آغوش خود می گیرد
اما هیچ کس برای عشق آمادگی نشان نمی دهد
همه می خواهند مالک عشق و مالک معشوق ، هر دو ، باشند
بنا براین ، زن را به سطح یک کالای و شئ تنزّل می دهند
زن نیز مرد را به سطح یک وسیله پایین می آورد
مرد و زن هر دو در این زمینه کاملا" موفق بوده اند ،
به همین سبب
مقام زن را تا حد کالای جنسی پایین می آورند و او را استثمار جنسی کرده اند ،
مقام مرد را نیز تا حد ابزار اقتصادی پایین آورده اند و او را استثمار اقتصادی کرده اند
بنا براین ؛
وقتی بهای کالا و متاع را پرداخت می کنند ، زن بسیار مهربان می شود
به محض پرداخت بها مرد دیگر آدم نیست ،
مرد نیز هنگام طغیان نیازها و تمایلاتش ، مهربان می شود اما به محض ارضای تمایلاتش
دیگر به زن اعتنایی نمی کند و به خواب زمستانیِ یک خرسِ قطبی فرو می رود .
زن می داند که مرد با این شیوه یِ رفتارش ،او را همچون یک کالا و شئ بکار گرفته است
زن این را می داند و از این موضوع رنج می برد و غر می زند .
پ.ن : من لینکاتونو پاک نمی کنم ۴تا صفحه پیوند دارم برین ببینین حتما لینکتون هست .

بـرای ما کـه زنـدگــی رو تقـلب کـردیم نـه قـلم مانـد و نـه کـاغذ و نـه چشـم بـرای دزدی ...
مـا بـی هـیچ واهـمه عـشـق را از هـمسـایه دزدیـدیم ،
گمـان کرده بودیم که مـی شـود از عشـق کـپی برداشت تا هر وقت بـه آن احـتیاج بود از آن
استفاده کـنیم ، آری زنـدگـی را تقـلب کـردیم ...
نـمی دانسـتیم کـه در آزمـون بعـدی سـوالات ِ"عشـق " عوض مـی شود
کـاش معـلم هـا مـی دیدند زنـدگـی را تقـلب کـردیم
شایــد ...
شایــد ...
جـریمه هـا آدممـان مـی کـرد !!!
قابل توجه اونایی که زندگی شون مرد سالاری و پر از نامردیه
البته نا گفته نمونه همه ی ِ زندگیا
هم اینطوری نیست.![]()
![]()

دختـرک خنـده کنـان گفت کـه چیسـت
راز این حلقـه ی زر
راز ایـن حلقـه کـه انگـشـت مـرا
ایـن چنـین تنـگ گـرفتـه اسـت به بـر
راز ایـن حلقـه کـه در چـهره ی او
ایـن همـه تا بش و رخشـندگــی اسـت
مـرد حیـران شد و گفـت :
حلقـه ی خوشبـختی اسـت ،حلقـه ی زندگـی اسـت
همـه گفتنـد : مبـارک باشد
دختـرک گفـت : دریـغا کـه مرا
باز در معنـی آن رشـک باشد
سالـها رفت و شــبی
زنـی افسـرده نظر کـرد بر آن حلقـه ی زر
دید در نقـش فـروزنـده ی او
روزهائی کـه به امیـد وفـای شـوهر
بـه هـدر رفـته ، هـدر
زن پـریشـان شد و نالـید کـه وای
وای ،ایـن حلقـه کـه در چـهره ی او
بازهم تابش و رخشـندگــی اســت
حلقـه ی بـردگــی و بنـدگی اســت . ![]()
![]()
![]()
من بـی صـدا به حـال خودم گـریه مـی کنـم
در ســـوگ ارتـحـال خـــودم گـریه مـی کنـم
من احتـمال مـی دهـم کـه از دسـت رفتـه ام
از دســت احتـمـال خـــودم گـــریه مـی کنـم
مــردم شــما چــرا نـگــرانــید ؟!
من که با چشم های لال خودم گریه مـی کنـم
مــال تـو شـد عــزـیز، تــمام دلـــم
دلـم از ایـن که نیست مال خودم گریه مـی کنـم
مـی پـرسـم از دلـــم تـو هــم مبـتـلا شـــدی ؟!
در پـاســـخ ســــؤال خــودم گــریـه مـــی کنـم .
"تــیام"